تبليغاتX
دوست همیشگی من



















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


دوست همیشگی من

همراه من باش تا همراهت باشم

+نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت19:51توسط ملیکا | |

+نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت19:48توسط ملیکا | |

سلام دوستای خوبم

من بعد از مدتها دوباره اومدم

منو تنها نزارین

دوستون دارم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت17:8توسط ملیکا | |

پری کوچولو

 هر شب که پری ها دور هم می نشستن و از کارای روزانه اشون می گفتن پری کوچولو که اسمش "آدا" بود رو سرزنش می کردن...می گفتن تو مثل ما بچه ها رو خوشحال نمی کنی...باهاشون بازی نمی کنی...براشون داستان نمی گی... اما "ادا" ساکت به حرفاشون گوش می داد...نگاه "ادا" پر از غم بود...همیشه تو فکر بود...پری ها بارها سعی کردن که بهش یاد بدن چی کار کنه...اخه "ادا" یه بچه پری بود... خلاصه ...کار این گروه از پری ها این بود که به یه محله ی خاصی می رفتن و با بچه ها بازی می کردن و خوشحالشون می کردن...بین اون بچه ها هم همیشه یه بجه بود که غمگین بود... یه روز که پری ها دور هم نشسته بودن و داشتن از کارای روزانشون می گفتن که یهو متوجه شدن "ادا" نیومده...همه نگران شدن...ساعتها گذشت....پری ها همه فکر می کردن شیطان سیاه ممکنه اونو گرفته باشه و واسه ی همیشه تو اون قلعش زندانی کرده... واسه ی همین یه گروه پری رو فرستادن که برن دنبال "ادا" بگردن... نزدیکهای صبح بود که اون گروه پری برگشتن ...همه پری ها با نگرانی از"ادا" پرسیدن...اما پری ها همه ساکت بودن....ساکت ساکت... تا اینکه یکیشون در حالی که اشک تو چشاش حلقه زده بود گفت:"خب...فکر می کنم همتون اون بچه غمگین رو بیاد داشته باشین..."ادا"...خب چطور می تونم بگم..."ادا" قلب کوچولوشو به اون بچه هدیه داده...اخه اون بچه قرار بوده به خاطر ناراحتی قلبیش بمیره..." حالا همه ی پری ها ساکت بودن..همون پری از زیر شنلش پیکر کوچولوی "ادا" که سفید و سرد بود رو بیرون اورد...هنوز لبخند شیرینش نشون از رضایت کاری که کرده بود رو لبای سفید و سردش نمایان بود...

 

 تقدیم به دوستای گلم

 

 

 

 

در مطب دکتر به شدت به صدا درامد  دکتر گفت در را شکستی ! بیا تو
در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم !
و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است

دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم
دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانماگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود  دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد ، جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود

دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد  او تمام شب را بر بالین زن ماند ، تا صبح که علایم بهبودی در او دیده شد
زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکر کرد
دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی  اگر او نبود حتما میمردی !
مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد

پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد  این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا …!
دور از ذهن نیست که ما ها هم فرشته کوچولو داشته باشیم

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 دوستای گلم نظر یادتون نره

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت21:32توسط ملیکا | |

 

یار مهربان

 

من  یار  مهربانم                             دانا و خوش بیانم

گویم سخن فراوان                           با آن که بی زبانم

پندت دهم  فراوان                          من  یار  پند   دانم

من دوستی هنر مند                         با سود و بی زیانم

از من مباش غافل                           من  یار  مهربانم

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت21:31توسط ملیکا | |